۳
امشب صدای ستاره ها می آید
ماه خاطره می گوید
هفت برادران دب اکبر
با هم آواز می خواند
آن طرف کمی پایین تر ماه
زهره عاشقانه هایش را
جار می زند
از سیاه چاله های آسمان
صدایی مبهم می آید
انگار ستاره ای با درد
در حال زایش است
یا ستاره ای دیگر
در بستر مرگ
ناله می کند
امشب شعرهایم را
در دلم پنهان می کنم
برایشان لا لایی می خوانم
کودکیم را قصه می کنم
خوابشان می کنم
اما ستاره ها بیدارشان می کنند
امشب دریافتم
تا ستاره ها آرام نگیرند
شعرهایم نمی خوابند
امشب شعرهایم
خواب مرا می گیرند
ستاره ها مرا نمی فهمند
آسمان را شلوغ کرده اند
برای شعرهایم
از دب اکبر گفتم
زهره را نشانشان دادم
ناله ها را تعریف کردم
آرام گرفتند
خوابیدند
من نیز
آسمان آرام نبود
من نیز
مرا بتکان آنقدر که نریزم
بریزان تا دوباره به اول درخت برگردم
برگردان تا دستی که تکانم دادی بگیرم
بیا و شعر جدیدی بخوان و به من بگو چه کنم ای دوست