پرواز کمی جلو تر بود
آسمان آبی بود
پرنده ها کم کم می آمدند
کم کم می رفتند
دشت صدایم می کرد
نمی دانم پرواز را فراموش کرده ام
یا دشت ها سبز تر شده اند
دست هایم طاقت پرواز ندارند
کمی پایین تر بیا
همیشه فکر می کنم این شوق رهایی است که دستهای آدم را شاعر می کند. بیشتر آدمها اما، در بندِ لحظه ای، خاطره ای، دنیایی گرفتارند که پابندشان می کند.شاید همین می شود که پرواز همیشه کمی جلوتر از آدم است … کمی و نه خیلی!
همیشه فکر می کنم این شوق رهایی است که دستهای آدم را شاعر می کند. بیشتر آدمها اما، در بندِ لحظه ای، خاطره ای، دنیایی گرفتارند که پابندشان می کند.
شاید همین می شود که پرواز همیشه کمی جلوتر از آدم است … کمی و نه خیلی!