۱۵
سربازان
با چکمه های سیاه
بر خاک سیاه دیاری
غلتیدند
که بخارهای گس دهان شان
شفاف ِ زندگی را برده است
تا غروب
صدای پای شان می آید
زمین خسته
فریاد می زد
و منجی اساطیری اش را
می خواند.
سربازان
با چکمه های سیاه
بر خاک سیاه دیاری
غلتیدند
که بخارهای گس دهان شان
شفاف ِ زندگی را برده است
تا غروب
صدای پای شان می آید
زمین خسته
فریاد می زد
و منجی اساطیری اش را
می خواند.
فضای تیره ای داره.فکر کنم برای اولین بار یک شعر در این فضا می گی؟ راستی منجی اساطیری کی جواب می ده؟