ندایی

خواب مرا می رباید

قلبم درد می گیرد

و چشم هایم باز می ماند

او می آید

دست مرا می گیرد

مرا می برد

به آغاز کودکیم

ندا یی خواهد آمد

و سرانگشتان مرا

جوهری خواهد کرد

گوش کن می آید

از گوشه دلتنگی هایم

از پس کوجه های اختناق

از کمی آن طرفتر

از دالان تنگ معرفت

از دست های پینه بسته عاشقی

او می آید

از وسعت سبز آینه ها

از نگاه کمرنگ کودکان

از همین حوالی

که قلبم درد می گیرد

و چشم هایم باز می ماند

 

نظر

  1. سلام استاد
    به خون نشسته ایم و سرشک از دیده روانیم…ای دوست چنین بود و هست….امید دارم که دیگر نباشد .
    به امید زنده ایم
    بدرود دوست من

    [پاسخ]


نوشتن نظر