۱۸
تاریخ: ۲۱ / ۰۵ / ۱۳۸۶ ساعت: ۲۳:۵۵پنجره ای می خواهم
نه برای دیدن
که برای آویختن پرده ای
از جنس گلبرگ های یاس
تا بوی تو را
با حضورش
احساس کنم
پنجره ای می خواهم
نه برای دیدن
که برای آویختن پرده ای
از جنس گلبرگ های یاس
تا بوی تو را
با حضورش
احساس کنم
شب ها هنوز کودکند
نیمه شب ها کودک تر
با ستاره های دنباله دار بازی می کنند
ماه که کامل می شود
توپ خوبی است
ستاره ها برای سر گرمی شان
چشمک می زنند
معلوم نیست
کی می خواهند بزرگ شوند
الان خواب شان برده
مرا آرام صدا کنید
بیدار می شوند
باز پرستوهای غربت
از دیاری دور
به سوی من کوچ کردند
و دلم سنگینی
اندوخته خاکستری رنگی را
تحمل می کند
که بی هیچ درنگی
سالهای مرا در بر می گیرد
سربازان
با چکمه های سیاه
بر خاک سیاه دیاری
غلتیدند
که بخارهای گس دهان شان
شفاف ِ زندگی را برده است
تا غروب
صدای پای شان می آید
زمین خسته
فریاد می زد
و منجی اساطیری اش را
می خواند.
دخترکان شالیزار
بر روی آسفالت خیابان ها
پاشنه های فلزی
می کارند
و چشم هایشان
به دنبال
رویش ِ جفت دیگر
غربت شهر
مرا در بر می گیرد
هم چون
زمین
که مردگانش را
حباب ها
درمقابل من
مهتاب و شهر را
بزرگ تر می کنند
و پسرک بازیگوش
لمس لطیف
هوا با صابون را
هنوز
نمی فهمد
و تنها
با نابودی هر حباب
می خندد.
من از بهشت آمده ام
آنجا می گفتند
دست هایی که تو را صدا می کنند
عاشق باش
و چشم هایی که تو را می بینند
از یاد ببر
می گفتند
سنگ های سنگسار شرمسارند
داخل نمی آیند
تو اگر خدا را دیدی
بگو سنگ ها بی گناهند
امشب آخرین فرصت است
ساعت ها لحظه ای پیش
خاموش ماندند
تا بتوانند خاطرات
سالهای دور را
به یاد بیاورند
و زمین نمی دانست
که عمرش لحظه های پیش گم شد
و مردمان
بر سر قبر هزاران
مومیایی فراموش شده
ماندند
هیچ کودکی سینه مادرش را
رها نکرد
هیچ قاصدکی به زمین
باز نگشت
و ساعت های مغرور
برای همیشه خاموش
شدند.