۱۱
تاریخ: ۳۰ / ۰۴ / ۱۳۸۶ ساعت: ۰۰:۲۸دشت فراخ بود
دستهای من کوچک
به اندازه وسعت دلم
چشمهایم سبزها را درو کرد
کاش دلم
وسعت بیشتری داشت.
دشت فراخ بود
دستهای من کوچک
به اندازه وسعت دلم
چشمهایم سبزها را درو کرد
کاش دلم
وسعت بیشتری داشت.
دیشب باران آمد
و من دستهایم را
به روی ماه کشیدم
هنوز تر بود.
ما باید برویم
هنوز کمی خاک برای کاشتن مانده است
هنوز نوازش دستهایمان
برای رویش زمین کافی نیست.
هنوز باید دلمان بتپد
تا احساس سبز گیاه را
لمس کنیم.
هنوز باغهایی هست
که چشم انتظار ماست
بیا برویم
تا گل آفتابگردان
چند قدم باقیست
بیا طلا درو کنیم
دشت آماده است
بیا مهر را
پهن کنیم
بساط عشق بچینیم
کمی آن طرفتر
بوی نان می آید.
نگاه کن
عشق پیوند خورده با
شاخه هلو
نگاه کن دلش را گره می زند با ریشه درخت
حالا نوبت ماست
بیا برویم درصف سبز گیاه
بایستیم
نوبتمان که رسید
دست در گردن احساس بیندازیم
عکس بگیریم
کفش دوزکها را روانه کنیم
طراوت را بو کنیم
و دل بسپاریم
به رویش دوباره زمین
نگاه کن
پلک هایم سنگین تر می شود
و خواب سبک تر می آید
کاش دلم
آرام می گرفت
کاش ترا ببینم
خواب
تو همسان پروانه ها
که دشت هایشان را عاشقند
دست های مرا دوست می داشتی
و پرواز فقط یک اشاره بود
کاش دستهایم همیشگی بودند
ابر گرفته است مرا
و شفاف شده ام
عقاب
بر فراز سرم
سبز می شوم
از خزه
باران
خیس می شوم
و …
پسری از تپه ای بالا می رود
و توپ قرمزش را
از روی خزه های سبز
به اعماق دره ای
رها می کند.