۳

تاریخ: ۰۳ / ۰۱ / ۱۳۸۶ ساعت: ۰۱:۳۵

امشب صدای ستاره ها می آید
ماه خاطره می گوید
هفت برادران دب اکبر
با هم آواز می خواند
آن طرف کمی پایین تر ماه
زهره عاشقانه هایش را
جار می زند
از سیاه چاله های آسمان
صدایی مبهم می آید
انگار ستاره ای با درد
در حال زایش است
یا ستاره ای دیگر
در بستر مرگ
ناله می کند
امشب  شعرهایم را
در دلم پنهان می کنم
برایشان لا لایی می خوانم
کودکیم را قصه می کنم
خوابشان می کنم
اما ستاره ها بیدارشان می کنند
امشب  دریافتم
تا ستاره ها آرام نگیرند
شعرهایم نمی خوابند
امشب شعرهایم
خواب مرا می گیرند
ستاره ها مرا نمی فهمند
آسمان را شلوغ کرده اند
برای شعرهایم
از دب اکبر گفتم
زهره را نشانشان دادم
ناله ها را تعریف کردم
آرام گرفتند
خوابیدند
من نیز
آسمان آرام نبود
من نیز

دسته‌ها: شعر | نظرات (۲۲)

۲

تاریخ: ۰۲ / ۰۱ / ۱۳۸۶ ساعت: ۲۲:۵۴

امشب به آسمان نگاه می کنم
دب اکبر مرا هر بار گم می کند
زهره نشانش می دهد
ماه همیشه مرا می شناسد
اما امشب ستاره من
پشت ابرهای دلم آرام گرفته است
امشب نمی دانم  آسمان فرق می کند
یا دلم باز گرفته است
اما نگاه می کنم
تا در میان انبوهی که مرا می خوانند
دل گم شده ام را باز پیدا کنم

دسته‌ها: شعر | نظرات (۲)

۱

تاریخ: ۲۹ / ۱۲ / ۱۳۸۵ ساعت: ۱۳:۳۶

زود زرد شد

برگ سبزی

که در جیب داشتم

اکنون در جیب کنار قلبم پاییز است

و قلبم خوب می‌داند چه پاییزی‌ست

دسته‌ها: شعر | نظرات (۱۱)