تاریخ: ۲۹ / ۰۹ / ۱۳۸۸ ساعت: ۲۱:۲۰

من تو را می خوانم

در دشت های سر زمینم

در گل های بی شمارش

تو را می خوانم

با پروانه های زرد و سفید و سبزش

باد تو را زمزمه می کند

در برگ های درختان

نام تو حک شده است

گوش کن

رود ها  از دور

صدایت می کنند

ابر ها انتظار مرا می شناسند

می آیند و آرام می روند

من عاشقانه ام را

فریاد می زنم

دست هایم را باز می کنم

سبز می شوم 

و تو از کنار ابر سفید پر باران

مرا می نگری

دست هایم لمس لطیف باران را می شناسد

چشم هایم را می بندم

می بینمت

لبخند می زنی

می روی

اشک هایم ، باران ، دست هایم

می افتند

انتظار

 انتظار

 انتظار …

دسته‌ها: شعر | نظرات (۲)

تاریخ: ۲۹ / ۰۹ / ۱۳۸۸ ساعت: ۱۹:۴۶

شکستم

گفتم

یادم تو را فراموش

 گفتی

یادِ،تو؛ فراموش؟ 

دسته‌ها: شعر | نظرات (۱)

تاریخ: ۲۴ / ۰۹ / ۱۳۸۸ ساعت: ۱۷:۴۵

من نقطه سر اولین خط توام

و تو می نویسی مدام

من در صفحه اول دفتر

مانده ام…

دسته‌ها: شعر | نظرات (۰)