تاریخ: ۱۴ / ۰۵ / ۱۳۸۶ ساعت: ۰۰:۰۴
دخترکان شالیزار
بر روی آسفالت خیابان ها
پاشنه های فلزی
می کارند
و چشم هایشان
به دنبال
رویش ِ جفت دیگر
دخترکان شالیزار
بر روی آسفالت خیابان ها
پاشنه های فلزی
می کارند
و چشم هایشان
به دنبال
رویش ِ جفت دیگر
غربت شهر
مرا در بر می گیرد
هم چون
زمین
که مردگانش را
حباب ها
درمقابل من
مهتاب و شهر را
بزرگ تر می کنند
و پسرک بازیگوش
لمس لطیف
هوا با صابون را
هنوز
نمی فهمد
و تنها
با نابودی هر حباب
می خندد.
من از بهشت آمده ام
آنجا می گفتند
دست هایی که تو را صدا می کنند
عاشق باش
و چشم هایی که تو را می بینند
از یاد ببر
می گفتند
سنگ های سنگسار شرمسارند
داخل نمی آیند
تو اگر خدا را دیدی
بگو سنگ ها بی گناهند
امشب آخرین فرصت است
ساعت ها لحظه ای پیش
خاموش ماندند
تا بتوانند خاطرات
سالهای دور را
به یاد بیاورند
و زمین نمی دانست
که عمرش لحظه های پیش گم شد
و مردمان
بر سر قبر هزاران
مومیایی فراموش شده
ماندند
هیچ کودکی سینه مادرش را
رها نکرد
هیچ قاصدکی به زمین
باز نگشت
و ساعت های مغرور
برای همیشه خاموش
شدند.
در کوچۀ حضور
منتظرت خواهم ماند
زیر مهتاب
سنگ های زیر پایم
بزرگ تر می شوند.
انتظار
صدای آب
و زمانی که می گذرد
سنگین
نه ماه
نه هیچ زیبای دیگری
ازاین پس
چشمهایم را
خیره نخواهد کرد
چون
همیشه به یاد خواهم داشت
غبار نشسته بر
قامتش
به بادی محتاج است
میان گیسوان تو
گل های سپیدی
روییده اند
که نخستین نگاه مان را
در روزی گرم
به یاد می آورند
روزی که
گلها
از چشمان تو
برآمدند:
شرمی
پنهان
در گیسوانت.
سر از زمین بردار
دیار ما
درانتظار نگاه تو
می سوزد.
بیا تا زمین عاشق
بر تنگنای سکوتت
بشکفد
تا زمین، آرزوی دیرینه اش را
باز ببیند
بیا غریب
غربتت دلتنگی
نخواهد داشت، بی شک