۲۴

تاریخ: ۳۱ / ۰۵ / ۱۳۸۶ ساعت: ۰۰:۲۱

گوش هایم را
بر زمین می گذارم
آرام صدایم می کند
می دانم سنگینم
به وزن دلتنگی اسطوره ای قدیم ست
که سالهاست
فراموش شده است.

دسته‌ها: شعر | نظرات (۳)

۲۳

تاریخ: ۲۸ / ۰۵ / ۱۳۸۶ ساعت: ۲۲:۱۳

اینجا دشت ها
عمودی اند
نمی شود افق را دید
خورشید هر صبح
هبوط می کند
و هر شب طلوع
مردمان اینجا ایستاده می خوابند
برایم از آنجا بگوید
می ترسم بوی سیب را
فراموش کنم
راستی سارها هنوز می خوانند؟
برایم کمی بوی نارنج پست کنید
راستی دلم گرفته است

دسته‌ها: شعر | نظرات (۵)

۲۲

تاریخ: ۲۶ / ۰۵ / ۱۳۸۶ ساعت: ۰۰:۱۸

ساعت های آویخته
و زمانی که قطره قطره می چکد
و مردی در آن سوی کوه ها
با ساعت مچی اش
به دنبال دریاست
و من به یاد
ساعت های آویخته ام
و زمانی که فقط
پاهایم را در برگرفته است.

دسته‌ها: شعر | نظرات (۵)

۲۱

تاریخ: ۲۵ / ۰۵ / ۱۳۸۶ ساعت: ۰۰:۰۰

دریا
دریا
دریا
دریای ملتهب دیدارمان
که هیچ
قایقی
در افقش
نیست
دریا
دریا
دریای غم گرفتۀ سبز
و غروبی
که هیچ گاه
پایانی ندارد
دریا
دریا
دریای خاموش
که هیچ نسیمی موج کوچکی
نمی سازد
دریا – دریا – دریا

دسته‌ها: شعر | نظرات (۳)

۲۰

تاریخ: ۲۴ / ۰۵ / ۱۳۸۶ ساعت: ۰۰:۲۰

سنگین ترین نگاهت
در آستانۀ
یک غروب
یادم هست
و دستهایم سایه بانی است
بر گیسوانت
تا ماه
چشم به آن ندوزد

دسته‌ها: شعر | نظرات (۲)

۱۹

تاریخ: ۲۳ / ۰۵ / ۱۳۸۶ ساعت: ۱۲:۰۴

غروب
سال ها پیش
اتفاق افتاد
و دیگر باز نگشت
ای آدم های سده ای پیر
برخیزید
و خورشید را تعریف کنید

دسته‌ها: شعر | نظرات (۲)

۱۸

تاریخ: ۲۱ / ۰۵ / ۱۳۸۶ ساعت: ۲۳:۵۵

پنجره ای می خواهم
نه برای دیدن
که برای آویختن پرده ای
از جنس گلبرگ های یاس
تا بوی تو را
با حضورش
احساس کنم

دسته‌ها: شعر | نظرات (۵)

۱۷

تاریخ: ۱۷ / ۰۵ / ۱۳۸۶ ساعت: ۲۱:۲۷

شب ها هنوز کودکند
نیمه شب ها کودک تر
با ستاره های دنباله دار بازی می کنند
ماه که کامل می شود
توپ خوبی است
ستاره ها برای سر گرمی شان
چشمک می زنند
معلوم نیست
کی می خواهند بزرگ شوند
الان خواب شان برده
مرا آرام صدا کنید
بیدار می شوند

دسته‌ها: شعر | نظرات (۷)

۱۶

تاریخ: ۱۶ / ۰۵ / ۱۳۸۶ ساعت: ۰۰:۱۴

باز پرستوهای غربت
از دیاری دور
به سوی من کوچ کردند
و دلم سنگینی
اندوخته خاکستری رنگی را
تحمل می کند
که بی هیچ درنگی
سالهای مرا در بر می گیرد

دسته‌ها: شعر | نظرات (۳)

۱۵

تاریخ: ۱۵ / ۰۵ / ۱۳۸۶ ساعت: ۰۰:۳۱

سربازان
با چکمه های سیاه
بر خاک سیاه دیاری
غلتیدند
که بخارهای گس دهان شان
شفاف ِ زندگی را برده است
تا غروب
صدای پای شان می آید
زمین خسته
فریاد می زد
و منجی اساطیری اش را
می خواند.

دسته‌ها: شعر | نظرات (۳)