۲۴
تاریخ: ۳۱ / ۰۵ / ۱۳۸۶ ساعت: ۰۰:۲۱گوش هایم را
بر زمین می گذارم
آرام صدایم می کند
می دانم سنگینم
به وزن دلتنگی اسطوره ای قدیم ست
که سالهاست
فراموش شده است.
گوش هایم را
بر زمین می گذارم
آرام صدایم می کند
می دانم سنگینم
به وزن دلتنگی اسطوره ای قدیم ست
که سالهاست
فراموش شده است.
اینجا دشت ها
عمودی اند
نمی شود افق را دید
خورشید هر صبح
هبوط می کند
و هر شب طلوع
مردمان اینجا ایستاده می خوابند
برایم از آنجا بگوید
می ترسم بوی سیب را
فراموش کنم
راستی سارها هنوز می خوانند؟
برایم کمی بوی نارنج پست کنید
راستی دلم گرفته است
ساعت های آویخته
و زمانی که قطره قطره می چکد
و مردی در آن سوی کوه ها
با ساعت مچی اش
به دنبال دریاست
و من به یاد
ساعت های آویخته ام
و زمانی که فقط
پاهایم را در برگرفته است.
دریا
دریا
دریا
دریای ملتهب دیدارمان
که هیچ
قایقی
در افقش
نیست
دریا
دریا
دریای غم گرفتۀ سبز
و غروبی
که هیچ گاه
پایانی ندارد
دریا
دریا
دریای خاموش
که هیچ نسیمی موج کوچکی
نمی سازد
دریا – دریا – دریا
سنگین ترین نگاهت
در آستانۀ
یک غروب
یادم هست
و دستهایم سایه بانی است
بر گیسوانت
تا ماه
چشم به آن ندوزد
غروب
سال ها پیش
اتفاق افتاد
و دیگر باز نگشت
ای آدم های سده ای پیر
برخیزید
و خورشید را تعریف کنید
پنجره ای می خواهم
نه برای دیدن
که برای آویختن پرده ای
از جنس گلبرگ های یاس
تا بوی تو را
با حضورش
احساس کنم
شب ها هنوز کودکند
نیمه شب ها کودک تر
با ستاره های دنباله دار بازی می کنند
ماه که کامل می شود
توپ خوبی است
ستاره ها برای سر گرمی شان
چشمک می زنند
معلوم نیست
کی می خواهند بزرگ شوند
الان خواب شان برده
مرا آرام صدا کنید
بیدار می شوند
باز پرستوهای غربت
از دیاری دور
به سوی من کوچ کردند
و دلم سنگینی
اندوخته خاکستری رنگی را
تحمل می کند
که بی هیچ درنگی
سالهای مرا در بر می گیرد
سربازان
با چکمه های سیاه
بر خاک سیاه دیاری
غلتیدند
که بخارهای گس دهان شان
شفاف ِ زندگی را برده است
تا غروب
صدای پای شان می آید
زمین خسته
فریاد می زد
و منجی اساطیری اش را
می خواند.