در میان دشت های روشن دیارم
تاریخ: ۰۵ / ۰۲ / ۱۳۸۹ ساعت: ۱۷:۳۳
دار بست
برای دار بستند
آوردند
بستند
کشتند
مردم رفتند
در چشم هاشان
شوق بود
غم بود
نگاه مات شده بیمار بود
در چشم هاشان فکر بود
غروب بود
و کمی دلتنگی
دار بست باز کردند
جان رفته بردند
او آرام مرد
بی صدا مرد
مردم آرام گرفتند
بی صدا رفتند
تاریخ: ۲۹ / ۰۹ / ۱۳۸۸ ساعت: ۲۱:۲۰
من تو را می خوانم
در دشت های سر زمینم
در گل های بی شمارش
تو را می خوانم
با پروانه های زرد و سفید و سبزش
باد تو را زمزمه می کند
در برگ های درختان
نام تو حک شده است
گوش کن
رود ها از دور
صدایت می کنند
ابر ها انتظار مرا می شناسند
می آیند و آرام می روند
من عاشقانه ام را
فریاد می زنم
دست هایم را باز می کنم
سبز می شوم
و تو از کنار ابر سفید پر باران
مرا می نگری
دست هایم لمس لطیف باران را می شناسد
چشم هایم را می بندم
می بینمت
لبخند می زنی
می روی
اشک هایم ، باران ، دست هایم
می افتند
انتظار
انتظار
انتظار …
تاریخ: ۲۴ / ۰۹ / ۱۳۸۸ ساعت: ۱۷:۴۵
من نقطه سر اولین خط توام
و تو می نویسی مدام
من در صفحه اول دفتر
مانده ام…
تاریخ: ۱۲ / ۰۴ / ۱۳۸۸ ساعت: ۰۱:۲۰
ندایی
خواب مرا می رباید
قلبم درد می گیرد
و چشم هایم باز می ماند
او می آید
دست مرا می گیرد
مرا می برد
به آغاز کودکیم
ندا یی خواهد آمد
و سرانگشتان مرا
جوهری خواهد کرد
گوش کن می آید
از گوشه دلتنگی هایم
از پس کوجه های اختناق
از کمی آن طرفتر
از دالان تنگ معرفت
از دست های پینه بسته عاشقی
او می آید
از وسعت سبز آینه ها
از نگاه کمرنگ کودکان
از همین حوالی
که قلبم درد می گیرد
و چشم هایم باز می ماند
.
تاریخ: ۲۱ / ۰۳ / ۱۳۸۸ ساعت: ۱۳:۵۳هزار سال پیش
خورشید در اعماق دریاچه ای داغ
در نزدیکی دورترین
درخت سرزمین ما
ایستاده بود
و مردمان
از انتهای افق
از دریاچه خورشید
نور می بردند
یک روز پری کوجکی آمد
و در آب فرو رفت
و آن دریاچه
از آن پری کوچکی شد
که آب داغ را دوست می داشت
و آسمان که همرنگ دریا بود
از آن خورشید
هر غروب آنها
به هم می رسند
و من می دانم
که خورشید به آرامی سلام می کند
و پری کوچک به آرامی می خوابد
.
تاریخ: ۲۱ / ۰۲ / ۱۳۸۸ ساعت: ۰۰:۰۷امروز پرنده
روی خواب من
می خواند
و مرا برد
به لمس لطیف
عاشقی
در خواب پرنده را
سنگ زدم
شیشه عاشقی ام
شکست
.
تاریخ: ۱۱ / ۰۲ / ۱۳۸۸ ساعت: ۱۱:۵۸آرش تیر تو
میان غفلت دستهای من گم شد
و امروز
چراغ مرز پروانه های من
میان نگاه های عاشق تو
خاموش می شود
گل های آفتاب گردان
سر گردانی مرا جار می زنند
غروب،چشم های مرا
پنهان می کند
شب، کابوس های تکراری
و صبح نگاه های اساطیری است
که مرز بودن شان
میان دست های شرمسار من
گم شده است
آرش من در آن قله
که تو ایستاده بودی ایستاده ام
از نگاه تو نگاه می کنم
و ناگهان
من و خورشید غروب می کنیم
تیر تو حالا پرواز می کند
کمی بالاتر از ماه
نگاه کن
.
تاریخ: ۱۲ / ۱۰ / ۱۳۸۷ ساعت: ۱۲:۱۸امروز ارمغانی آورده ام
گلپونه هایی از غربت شبانه ام
بوی پرواز صبحگاهی ترا می دهد
وقتی که کوک می زنی
مرا به سر مشق کودکیم
و من راه می روم
د ر عصر نگاه تو
سال هاست از نگاه تو سفر می کنم
وقتی آرام تر پرواز می کردی
آسمان نگاهدار عاشقانه های من بود
باران یادت هست
دست های من نوازش می کرد
کاش می دانستی