تاریخ: ۲۱ / ۰۳ / ۱۳۸۸ ساعت: ۱۳:۵۳
هزار سال پیش
خورشید در اعماق دریاچه ای داغ
در نزدیکی دورترین
درخت سرزمین ما
ایستاده بود
و مردمان
از انتهای افق
از دریاچه خورشید
نور می بردند
یک روز پری کوجکی آمد
و در آب فرو رفت
و آن دریاچه
از آن پری کوچکی شد
که آب داغ را دوست می داشت
و آسمان که همرنگ دریا بود
از آن خورشید
هر غروب آنها
به هم می رسند
و من می دانم
که خورشید به آرامی سلام می کند
و پری کوچک به آرامی می خوابد
تاریخ: ۲۱ / ۰۲ / ۱۳۸۸ ساعت: ۰۰:۰۷
امروز پرنده
روی خواب من
می خواند
و مرا برد
به لمس لطیف
عاشقی
در خواب پرنده را
سنگ زدم
شیشه عاشقی ام
شکست
تاریخ: ۱۱ / ۰۲ / ۱۳۸۸ ساعت: ۱۱:۵۸
آرش تیر تو
میان غفلت دستهای من گم شد
و امروز
چراغ مرز پروانه های من
میان نگاه های عاشق تو
خاموش می شود
گل های آفتاب گردان
سر گردانی مرا جار می زنند
غروب،چشم های مرا
پنهان می کند
شب، کابوس های تکراری
و صبح نگاه های اساطیری است
که مرز بودن شان
میان دست های شرمسار من
گم شده است
آرش من در آن قله
که تو ایستاده بودی ایستاده ام
از نگاه تو نگاه می کنم
و ناگهان
من و خورشید غروب می کنیم
تیر تو حالا پرواز می کند
کمی بالاتر از ماه
نگاه کن
تاریخ: ۱۲ / ۱۰ / ۱۳۸۷ ساعت: ۱۲:۱۸
امروز ارمغانی آورده ام
گلپونه هایی از غربت شبانه ام
بوی پرواز صبحگاهی ترا می دهد
وقتی که کوک می زنی
مرا به سر مشق کودکیم
و من راه می روم
د ر عصر نگاه تو
سال هاست از نگاه تو سفر می کنم
وقتی آرام تر پرواز می کردی
آسمان نگاهدار عاشقانه های من بود
باران یادت هست
دست های من نوازش می کرد
کاش می دانستی
تاریخ: ۱۳ / ۰۱ / ۱۳۸۷ ساعت: ۱۰:۴۶
از در که می آیی
دلم پر می کشد
پر هایش را قیچی می کنم
سر جایش می گذارم
مبادا بی دل عاشق
سلامت کنم
تاریخ: ۳۰ / ۰۷ / ۱۳۸۶ ساعت: ۲۳:۲۷
کویر من نم باران می خواهد
و دست هایی
که آرام آرام دعا زمزمه کند
تا بجوشد زم زم
از کنار پا های غربت
تاریخ: ۲۹ / ۰۷ / ۱۳۸۶ ساعت: ۱۲:۳۰
حلقه عاشقانه های من
با کمی اغماض
در انگشت کوجک تو
می رود
اما سالهاست
حلقه های عاشقانه های مرا
حراج می کنند
من دلتنگی هایم را حلقه می کنم
امشب حلقه ای دیگر خواهم ساخت
از جنس بلور
تا مرا شفاف تر ببینی
من اینجا ایستاده ام
ه دلتنگی هایم
که دانه دانه حلقه می شود
باز دلم گرفته است
باز دلم گرفته است
تاریخ: ۲۸ / ۰۷ / ۱۳۸۶ ساعت: ۰۰:۱۱
در راه که می آمدم
دست هایت را
پشت پنجره های غربتم دیدم
مرا بخوان که پروانه های دیارم
سال هاست فراموشم کرده اند
من سال را برای تو زیستم
و می دانم دست هایم
عاشق تر از آن بود که بخوانیم
کاش سر انگشتان من برای تو
آشنا بود
تاریخ: ۲۸ / ۰۷ / ۱۳۸۶ ساعت: ۰۰:۰۰
امروز قبل از بیدار شدنم
آواز می خواندم
بعد از بیدار شدنم
آواز می خواندند
گریستنم نمی آمد
لبخند هم
برزخی در پهنای افق
مرا نگاه می کرد
من در آوازم ترا می خواندم
و چشم هایم نگاه ترا درو می کرد
کاش می آمدی باز
کاش پنجره باز نگاه من
قاب حضور تو می شد باز